X
تبلیغات
زولا

رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست

سه‌شنبه 29 دی 1394 ساعت 16:59

مهدی اخوان ثالث

به دیدارم بیا هر شب
در این تنهایی تنها و تاریکِ خدا مانند

دلم تنگ است
بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
دلم تنگ است

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده
وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستو ها و ماهی ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

بیا، ای هم گناهِ من در این برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ

به دیدارم بیا، ای هم گناه، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها
و من می مانم و بیداد بی خوابی

در این ایوان سرپوشیده ی متروک
شب افتاده ست و در تالابِ من دیری ست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها
پرستو ها

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که می ترسم تو را خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند

نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را

و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهی ها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند

شب افتاده ست و من تاریک و تنهایم
در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستو ها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من!
بیا ای یاد مهتابی...


پنج‌شنبه 17 دی 1394 ساعت 12:14

مهدی اخوان ثالث

مرداب

این نه آب است کآتش را کند خاموش
با تو گویم، لولی لول گریبان چاک 
آبیاری می‌کنم اندوه زار خاطر خود را 
زلال تلخ شور انگیز
تاکزاد پاک آتشناک 
در سکوتش غرق 
چون زنی حیران میان بستر تسلیم، اما مرده یا در خواب 
بی گشاد و بست لبخندی و اخمی ، تن رها کرده ست 
پهنه ور مرداب 
بی تپش و آرام 
مرده یا در خواب مردابی ست 
و آنچه در وی هیچ نتوان دید 
قله ی پستان موجی، ناف گردابی ست 

من نشسته م بر سریر ساحل این رود بی رفتار 
وز لبم جاری خروشان شطی از دشنام 
زی خدای و جمله پیغام آورانش، هر که وز هر جای 
بسته گوناگون پل پیغام 
هر نفس لختی ز عمر من، بسان قطره ای زرین 
می‌چکد در کام این مرداب عمر اوبار 
چینه دان شوم و سیری ناپذیرش هر دم از من طعمه ای خواهد 
بازمانده ، جاودان ،‌منقار وی چون غار 
من ز عمر خویشتن هر لحظه ای را لاشه ای سازم 
همچو ماهی سویش اندازم 
سیر اما کی شود این پیر ماهیخوار ؟
باز گوید : طعمه‌ای دیگر 
اینت وحشتناک تر منقار 
همچو آن صیاد ناکامی که هر شب خسته و غمگین 
تورش اندر دست 
هیچش اندر تور 
می سپارد راه خود را، دور 
تا حصار کلبه‌ی در حسرتش محصور 
باز بینی باز گردد صبح دیگر نیز 

تورش اندر دست و در آن هیچ 
تا بیندازد دگر ره چنگ در دریا 
و آزماید بخت بی بنیاد 
همچو این صیاد 
نیز من هر شب 
ساقی دیر اعتنای ارقه ترسا را 
باز گویم : ساغری دیگر 
تا دهد آن : دیگری دیگر 
ز آن زلال تلخ شورانگیز
پاکزاد تاک آتشخیز
هر بهنگام و بناهنگام 
لولی لول گریبان چاک
آبیاری می کند اندو زار خاطر خود را 
ماهی لغزان و زرین پولک یک لحظه را شاید 
چشم ماهیخوار را غافل کند ، وز کام این مرداب برباید

برچسب‌ها: شعر مرداب، اخوان ثالث
سه‌شنبه 15 دی 1394 ساعت 12:02

ین شکسته چنگ بی قانون 
رام چنگ چنگی شوریه رنگ پیر 
گاه گویی خواب می بیند 
خویش را در بارگاه پر فروغ مهر 
طرفه چشم نداز شاد و شاهد زرتشت 
یا پریزادی چمان سرمست 
در چمنزاران پاک و روشن مهتاب می بیند 
روشنیهای دروغینی 
کاروان شعله های مرده در مرداب 
بر جبین قدسی محراب می بیند 
یاد ایام شکوه و فخر و عصمت را 
می سراید شاد 
قصه ی غمگین غربت را 
هان، کجاست 
پایتخت این کج آیین قرن دیوانه؟
با شبان روشنش چون روز 
روزهای تنگ و تارش ، چون شب اندر قعر افسانه 
با قلاع سهمگین سخت و ستوارش 
با لئیمانه تبسم کردن دروازه هایش ،‌سرد و بیگانه 
هان، کجاست ؟
پایتخت این دژآیین قرن پر آشوب 
قرن شکلک چهر 
بر گذشته از مدارماه 
لیک بس دور از قرار مهر 

قرن خون آشام 
قرن وحشتناک تر پیغام 
کاندران با فضله ی موهوم مرغ دور پروازی
چار رکن هفت اقلیم خدا را در زمانی بر می آشوبند 
هر چه هستی، هر چه پستی، هر چه بالایی
سخت می‌کوبند 
پاک می‌روبند

برچسب‌ها: مهدی اخوان ثالث
دوشنبه 14 دی 1394 ساعت 13:55

آدم‌ها
وقتی می آیند
موسیقی شان را هم با خودشان می آورند ...
ولی وقتی می روند
با خود نمی برند‌‌ !

آدم‌ها
می آیند
و می روند
ولی در دلتنگی هایمان‌‌
شعرهایمان‌‌
رویاهای خیس شبانه‌‌مان... می مانند‌‌‌ !


جا نگذارید ! 
هر چه را که روزی می آورید را
با خودتان ببرید‌ !
وقتی که می روید
دیگر
به خواب و خاطره‌‌‌ی آدم برنگردید.

"هرتا مولر


کاش می شد خود را به رود بیندازد 

ماهی کوچکی که 

دلش دریا بود و 

خانه اش برکه 


دوشنبه 14 دی 1394 ساعت 13:48

آدم‌ها
وقتی می آیند
موسیقی شان را هم با خودشان می آورند ...
ولی وقتی می روند
با خود نمی برند‌‌ !

آدم‌ها
می آیند
و می روند
ولی در دلتنگی هایمان‌‌
شعرهایمان‌‌
رویاهای خیس شبانه‌‌مان... می مانند‌‌‌ !

جا نگذارید ! 
هر چه را که روزی می آورید را
با خودتان ببرید‌ !
وقتی که می روید
دیگر
به خواب و خاطره‌‌‌ی آدم برنگردید.

"هرتا مولر"