رد پای شعر

رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست
رد پای شعر

رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست

مترسک

قطره قطره اگر چه آب شدیم

ابر بودیم و آفتاب شدیم


ساخت ما را همو که می‌پنداشت

به یکی جرعه‌اش خراب شدیم


هی مترسک کلاه را بردار

ما کلاغان دگر عقاب شدیم


ما از آن سودن و نیاسودن

سنگ زیرین آسیاب شدیم


گوش کن ما خروش و خشم تو را

همچنان کوه بازتاب شدیم


اینک این تو که چهره می‌پوشی

اینک این ما که بی نقاب شدیم


ما که ای زندگی به خاموشی

هر سوال تو را جواب شدیم


دیگر از جان ما چه می‌خواهی؟

ما که با مرگ بی حساب شدیم


محمدعلی بهمنی

اشعار سعدی

بوی بهار آمد بنال ای بلبل شیرین نفس

ور پایبندی همچو من فریاد می‌خوان از قفس

گیرند مردم دوستان نامهربان و مهربان

هر روز خاطر با یکی ما خود یکی داریم و بس

محمول پیش آهنگ را از من بگو ای ساربان

تو خواب می‌کن بر شتر تا بانگ می‌دارد جرس

شیرین بضاعت بر مگس چندان که تندی می‌کند

او بادبیزن همچنان در دست و می‌آید مگس

پند خردمندان چه سود اکنون که بندم سخت شد

گر جستم این بار از قفس بیدار باشم زین سپس

گر دوست می‌آید برم یا تیغ دشمن بر سرم

من با کسی افتاده‌ام کز وی نپردازم به کس

با هر که بنشینم دمی کز یاد او غافل شوم

چون صبح بی خورشیدم از دل بر نمی‌آید نفس

من مفلسم در کاروان گوهر که خواهی قصد کن

نگذاشت مطرب دربرم چندان که بستاند عسس

گر پند می‌خواهی بده ور بند می‌خواهی بنه

دیوانه سر خواهد نهاد آن گه نهد از سر هوس

فریاد سعدی در جهان افکندی ای آرام جان

چندین به فریاد آوری باری به فریادش برس 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مبارکتر شب و خرمترین روز

به استقبالم آمد بخت پیروز

دهلزن گو دو نوبت زن بشارت

که دوشم قدر بود امروز نوروز

مهست این یا ملک یا آدمیزاد

پری یا آفتاب عالم افروز

ندانستی که ضدان در کمینند

نکو کردی علی رغم بدآموز

مرا با دوست ای دشمن وصالست

تو را گر دل نخواهد دیده بردوز

شبان دانم که از درد جدایی

نیاسودم ز فریاد جهان سوز

گر آن شب‌های باوحشت نمی‌بود

نمی‌دانست سعدی قدر این روز

 

پروین اعتصامی

حکایت کرد سرهنگی به کسری       که دشمن را ز پشت قلعه راندیم
فراریهای چابک را گرفتیم      گرفتاران مسکین را رهاندیم
به خون کشتگان، شمشیر شستیم      بر آتشهای کین، آبی فشاندیم
ز پای مادران کندیم خلخال      سرشک از دیده‌ی طفلان چکاندیم
ز جام فتنه، هر تلخی چشیدیم      همان شربت به بدخواهان چشاندیم
بگفت این خصم را راندیم، اما      یکی زو کینه جوتر، پیش خواندیم
کجا با دزد بیرونی درافتیم      چو دزد خانه را بالا نشاندیم
ازین دشمن در افکندن چه حاصل      چو عمری با عدوی نفس ماندیم
ز غفلت، زیر بار عجب رفتیم      ز جهل، این بار را با خود کشاندیم
نداده ابره را از آستر فرق      قبای زندگانی را دراندیم
درین دفتر، بهر رمزی رسیدیم      نوشتیم و به اهریمن رساندیم
دویدیم استخوانی را ز دنبال      سگ پندار را از پی دواندیم
فسون دیو را از دل نهفتیم      برای گرگ، آهو پروراندیم
پلنگی جای کرد اندر چراگاه      همانجا گله‌ی خود را چراندیم
ندانستیم فرصت را بدل نیست      ز دام، این مرغ وحشی را پراندیم
 

                              

 

              

اینچنین خواندم که روزی روبهی      پایبند تله گشت اندر رهی
حیله‌ی روباهیش از یاد رفت      خانه‌ی تزویر را بنیاد رفت
گر چه زائین سپهر آگاه بود      هر چه بود، آن شیر و این روباه بود
تیره روزش کرد، چرخ نیل فام      تا شود روشن که شاگردیست خام
با همه تردستی، از پای اوفتاد      دل به رنج و تن به بدبختی نهاد
گر چه در نیرنگ سازی داشت دست      بند نیرنگ قضایش دست بست
حرص، با رسوائیش همراه کرد      تیغ ذلت، ناخنش کوتاه کرد
بود روز کار و یارائی نداشت      بود وقت رفتن و پائی نداشت
آهنی سنگین، دمش را کنده بود      مرگ را میدید، اما زنده بود
میفشردی اشکم ناهار را      می‌گزیدی حلقه و مسمار را
دام تادیب است، دام روزگار      هر که شد صیاد، آخر شد شکار
ما کیانها کشته بود این روبهک      زان سبب شد صید روباه فلک
خیرگیها کرده بود این خودپسند      خیرگی را چاره زندانست و بند
ماکیانی ساده از ده دور گشت      بر سر آن تله و روبه گذشت
از بلای دام و زندان بی خبر 

     گفت زان کیست این ایوان و در 

  

                                

                                       

 

 

Etesami.jpg